|
روز نوشت ........ دلمشغولیهای من ............
| ||
|
تیتر موضوع رو نوشتم، به بهانه ی عکاسی....بی ربط نیست...همه چیز از یه پرژه عکاسی شروع شد.... اینجا ایرانه اسلامیست...........همه ی آدما با هم برابرند.. این سهم ملت من از پول نفت و گاز است! ..راه دور نمیرم...این عکسو خودم امروز گرفتم.....همینجا...تو همین شهر....نوجونه...هم سنو ساله من ...شاید کوچیکتر...دلش میخواد درس بخونه.........دلش میخواد برا خواهر کوچیکش اون عروسک خوشکله دامن قرمز پوشیده رو بخره... دلش میخواد یه کتونی بخره برا داداشش که وختی بارون میاد پاهاش تو کفشش خیس نشه....دلش میخواد یه روسریه قشنگ همون که زمینش مشکیه ولی کلی گل رنگاوارنگ ریز توشه رو برای مامانش بخره....دلش میخواد برای باباش داروهاشو سر موقع بخره...همشونو، نه فقط اونایی که ارزونن...دلش میخواد تو سفرش غیر نون خشک چیزه دیگه ای ببینه....دلش خیلی چیزا میخواد.....من عکسامو گرفتمو دارم برمیگردم...پسرک رو مبله شکسته و پاره ی که همون گوشه ها بود نشسته،خیره تو دریای آشغالها داره به آرزوهاش فکر میکنه..... . . [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 21:6 ] [ فرشته ........ ]
در امتحانی افتاده ام، کمر شکن! میان آنچه من دوست دارم و تــــو دوست نداری من به چشم دل می بینم و تــــــو به چشم خدا بودنت من هوس میکنم ..... تــــــو خدایی میکنی من بغض میکنم .... تـــــو ناامیدانه نگاهم میکنی من زبان گلایه ام را در دهان میچرخانم .... تــــو دلت میگیرد مبادا صدایی از هنجره ام بیرون آید و یادم برود تویی که مصلحت میدانی من هنوز یادم نرفته .... یادم نرفته تـــــویی که خدای منی یادم نرفته تــــویی که خیلی خوبتر از من میدانی، تویـــی که مصلحت دانی و من هیچ ندانم! میبینی.... التماس چشمهایم میکنم نبارند! نبارند که تو گمان نکنی ایمانم را به احساسم فروخته ام!
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 14:6 ] [ فرشته ........ ]
درست شدم مثل هوای بهاری که یه وقتایی آفتابیه بعدش بارون و رعدو برق و بعد رنگین کمون... دسته خودت نیست دنیات قشنگ میشه وقتی پای بودنی در میون باشه... این دل ناگرونی ها رو...این بیقراری ها رو دوست دارم....... همینکه با منی یعنی هنوزم .. یه رویایی برای زندگی هست
مگه جایی برایی زندگی هست
که من دلتنگیاشو دوست دارم.......
کسی که من صداشو دوست دارم
که تو فکر تو و فردات باشه......
یکی هست که خودش دنیات باشه
تو باید پیش من آزاد باشی
که هر جوری دلت میخواد باشی
دوباره رو به یک بن بست میره
تمام زندگیم از دست میره..... كاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟ كه چنين گاه به گاه ميسرائي بر چشم.... غزل داغ نگاه ! مي سرايي از لب.....شعر مستانه آه ! راز زيبايي مژگان سياه در همين قطره لغزنده غم ....پنهان است ! و سرودن از تو با صراحت ! بي ترس ! .... باز هم كتمان است ! كاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟...
برچسبها: رویا, عشق, فرشته [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 21:40 ] [ فرشته ........ ]
این روزها دستم به نوشتن نمیــــــــــــرود تقصیر من نیست نوک مدادم شکسته است دلم هم ...!!! چه بگویم... آن هم شکستـــــــه است...!! این روزها زندگی را سرد سر میکشم طعم بیهودگــــــــــی میدهد و اجبار این روزها میل و رغبتم را چیزی شبیه به مرگ جویده است....
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 0:41 ] [ فرشته ........ ]
""دوستم بدار... ""من کوچکم اما... ""نه آنگونه که در یاد نمانم... ""نه آنگونه که دلم برایت تنگ نشود... ""دوستم بدار... ""من مغرورم اما... ""نه آنگونه که تکرار عشق را... ""تاب نیاورم... ""نه آنگونه که حرفهای درشتت... ""وقتی قلبم را هدف میگیرند.. ""دیگر نبوسمت... ""دوستم بدار... ""من انتظارم مانند دستانم است ... ""باز و کوچک... ""اما آنقدر وسعت دارم که تو... ""با همه امتدادت... ""درونم چو رودی خروشان جاری باشی... ""مرا دوست بدار... ""من فرشته ای از آسمان نیستم... ""اما ... ""زمین هم فرشته دارد !!...
برچسبها: دوستم بدار, فرشته [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 22:31 ] [ فرشته ........ ]
یه زمانی داشتم سقوط میکردم،اونقدر هول شدم که به جای گرفتن طناب،چنگ زدم به یه بوته،...یه بوته خــــــار.....بوته خار از جاش کنده شد،....سقوط نکردم...طناب رو گرفتم اما انگار دیر شده بود...من موندمو دستی که پر از تیغ بود.... حالا از اون ماجرا ماهها میگذره...انگار تیغای توی دستم دارن عفونت میکنن...انگـــــــار قرار تا ابد جای این زخم و این تیغها تو دستم بمونه و زجرم بده دردش...زجرم بده و یادم بیاره حماقتم رو...یادم بیاره که توی لحظه ی حساس زندگیم بدترین تصمیم رو گرفتم.... خودمو گم کردم باز تو این شلوغی بیخود دروبرم...کیم؟؟.کجام؟؟...چی میخوام؟؟...باید بگردم دنباله خودم...چه سفره سختی دارم ...سفری تا ته تنهایی محض تو خودم..... برچسبها: زخم, سقوط, خار, سفر, تیغ [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 22:39 ] [ فرشته ........ ]
یه وقتهایی تو زندگی هست که بهش میگن 2 راهی... تو باید انتخاب کنی... بین رفتنو موندن... بینه بد و بدتر... بین احساسو عقل... وچه تلخه ... وچه سخته که درمونده شی تو انتخاب... فقط این جمله شریعتی تو ذهنمه... چه زجری میکشدآنکس که انسان است و از احساس سرشار است.............. [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 9:23 ] [ فرشته ........ ]
وباز به دستهایه خدا خیره ماندم..و باز معجزه....این روزها قلبم آرامشه عجیبی پیدا کرده...آرامشه بعد طوفان...از اون زمانهاییه که همه چیز داره زود میگذره...و من باید زود تصمیم بگیرم...خدایا کمکم کن تصمیمه درست رو بگیرم...
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 16:21 ] [ فرشته ........ ]
دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل ! دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم..... تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ... اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده .... چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی... خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته.... دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را.... صبـــــــــر !....صبـــــــــر را به من هدیه کن ! خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم.... خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش ! خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی ! بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم. دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ... با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم. [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 9:51 ] [ فرشته ........ ]
|
||